"من یک پیامبر گناهکارم"
فرشته با عجله و التهاب بر فراز درختی که مهریار زیر سایه اش نشسته بود پرواز کرد. مهریار آرام برخاست.
درود بر تو ای فرشته ی خداوند.
درود بر تو ای مهریار، ای برگزیده خداوند، ای خلیفه ی خدا بر زمین. بر تو ماموریتی واجب شد.
به شهر برو بی ارزش ترین انسان را پیدا کن و سنگینی بار او را از روی دوش خانواده اش بردار.
مهریار می خواست سوالی بپرسد که دیگر فرشته را ندید.
با خود اندیشید، خداوندا! یعنی چه؟ چگونه بی ارزش ترین انسان را پیدا کنم؟
چگونه بار سنگینی او را از روی خانواده اش بردارم؟ چگونه...
به سمت شهر حرکت کرد.
یک هفته بود که به شهر بازنگشته بود. به گدای جوانی که در دروازه ی ورودی شهر نشسته بود نگاه کرد و با خود اندیشید شاید او بی ارزش ترین انسان این شهر باشد... اما نه! او آنقدر ضعیف است که نمی تواند کار کند و روح او آنقدر کوچک است که به تنهایی نمی تواند خود را از این وضعیت رها سازد.
به کنار او رفت و نشست. با او گفت: خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم، اما تو نمی توانی آن شخص باشی. چون تو در راه خداوند کمک می خواهی و شاید عاملی برای امتحان بخشش انسان ها باشی،
اما می دانم تو می توانی روزی خود را از این وضعیت رها کنی، گدا به فکر فرو رفت...
مهریار نان خود را از بقچه اش بیرون آورد و با او غذا خورد.
سپس دوباره حرکت کرد. جوانی خمار را دید که با خمره ای در دست، تلو تلو می خورد و پای کشان راه می رود؛ با خود اندیشید شاید او بی ارزش ترین انسان این شهر باشد، به سراغ او رفت،
جوان به زور چشمانش را باز کرد و عربده کشان و با قهقه گفت:
مهریار! مهریار! پیامبر خدا... سلام مرا هم به خدایت برسان... من عاشق خدای تو هستم ... عاشق...
مهریار زیر شانه هایش را گرفت و او را به گوشه ی میدان شهر برد و زیر سایه درخت بر زمین نشاند و به او گفت: خدای من خدای تو نیز است؛ او خدای تمام کائنات است. خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم. نمی دانم آن شخص کیست اما تو نیستی!
زیرا در حالت مستی اسم خداوند را فریاد می زنی... تو روزی هدایت خواهی شد. سپس به راه خود ادامه داد.
دزدی را دید که میوه های مغازه را دزدیده بود و فروشنده به دنبال او می دوید.
دزد به پشت مهریار پناه آورد و گفت:
پیامبر خدا! مگر نگفتی هرآنچه در این زمین است همه برای خداوند است و برای مدتی به ما امانت داده شده... می خواهم امانت دار این میوه ها من باشم نه این مرد!
مرد فروشنده خشمگین سررسید... او میوه های مرا دزدیده است و تو به او پناه داده ای؟!
مهریار از کیسه اش چند سکه به مرد داد و گفت: این میوه ها را برای من آورده است...
به دزد گفت: خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم، اما تو نمی توانی آن انسان باشی زیرا سخنان خدواند در یادت مانده است و من مطمئنم تو روزی هدایت خواهی شد. دزد یک سیب به مهریار داد و لبخند زد.
مهریار به راه خود ادامه داد و به زن بدنامی رسید که مردم با نفرت به او نگاه می کردند.
کنار او نشست. زن گفت: مهریار تو پیامبر خدایی و پاکی! تو رو با من بدنام چه کاری است؟
مهریار حریری سفید از بقچه اش بیرون آورد و بر سر زن گذاشت و گفت: می خواهم با تو درد دل کنم...
زن گفت: تو دلت به حال من سوخته و می خواهی دلداری ام دهی،
آن گاه می گویی می خواهی با من درد دل کنی؟!
مهریار گفت: نه! واقعا می خواهم با تو درد دل کنم... خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم... نمی دانم چه کنم...
زن گفت: نمی خواهد ادامه دهی... متوجه شدم! من آن بی ارزش ترین انسان شهرم...
آماده ام که ماموریت خود را به انجام رسانی و مرا هم از این زندگی خفت بار رها سازی...
مهریار گیج شده بود؛
خدایا! یعنی این زن بی ارزش ترین انسان این شهر است...؟ چرا دیگر با من سخن نمی گویی؟
چرا فرشته ات دیگر مجال پرسش به من نمی دهد و بعد از خواندن پیامش به سرعت می رود؟
صدایی در دل او وسوسه انداخت: این همان صدای خداوند است که از زبان این زن بیرون می آید! خداوند خود او را وادار کرده به تو بگوید که بی ارزش ترین انسان این شهر است... حتی حکام و قضات این شهر به زودی حکم سنگسار او را صادر خواهند کرد... او را از این زندگی پست خلاص کن.
مهریار دستان زن گرفت و به سمت خارج از شهر حرکت کرد...
زن گفت: مرا با خود کجا می بری؟ فقط جلوی چشمان مردم مرا رسوا نکن... شاید بتوانم درد سنگ ها و جراحات و زخم ها را تحمل کنم، اما نگاه های نفرت آمیز آن ها و زخم زبانشان مرا از پای در می آورد... بسیاری از همین مردم از من استفاده کردند و مثل یک دستمال چرکین به دور انداختند. آن ها مرا فقط برای دقایقی می خواستند و همه جا مرا بدنام خواندند. آن ها خودشان مرا بدنام کردند و اکنون فقط مرا گناهکار می خوانند.
مهریار دستانش را محکم تر کشید و گام هایش را بلند تر بر داشت. باید از این مردم دور شویم...
به درخت کیمیا رسید و به زن گفت بنشین...
زن گفت: ای پیامبر خدا! فقط مرا زجر نده! زودتر خلاصم کن. اگر قرار است بمیرم، چه بهتر است که به دستان تو رها شوم.
صدایی آمد: منتظر چه هستی؟ رهایش کن! این سنگ بزرگ را بر دار و بر سرش ضربه بزن! آن گاه هم او خلاص خواهد شد و هم تو ماموریتت را به انجام رسانده ای.
مهریار ردایش را درآورد و بدن نیمه عریان زن را پوشاند و گفت من امروز تو را می کشم و دوباره تولد میابی و زندگی جدیدی را شروع خواهی کرد. چشمانت را ببند...
سنگ بزرگ کنار درخت را بلند کرد و بر بالای سرش برد، صدای نفس های هردو تند شده بود. مهریار فریاد کشد و سنگ را فرود آورد...
خون از ابروی سمت چپ مهریار سرازیر شد. صدای هق هق گریه های زن در میان بادها می پیچید.
مهریار دستانش را بر سر زن گذاشت و با صدایی لرزان اما رسا گفت:
تو امروز در زیر همین درخت تمام کارهای گذشته ات را فراموش می کنی و زندگی جدیدی را شروع خواهد کرد. دیگر گریه نکن، خداوند با توست، همانگونه که همیشه بوده است و تو او را فراموش کرده بودی.
من اسم تو را طاهره می گذارم. تو از امروز پاکی.
وقتی مهریار حرف می زد زن جز مهریار چیزی نمی دید و گویی تمام دنیا سکوت کرده بودند زیرا جز سخنان مهریار چیزی نمی شنید.
احساس کرد نور خداوند را در دل شکسته و غبار گرفته ی خود پیدا کرد.
او اکنون آزاد شده بود. او زنی به نام طاهره بود.
مهریار غمگین از این که نتوانست به ماموریت خویش عمل کند و از دستور خداوند سرپیچی کرد، طاهره را تنها گذاشت و از درخت کیمیا دور شد.
خداوندا! چه کسی بی ارزش تر از من روی زمین است که به بندگان تو گمان بی ارزشی بردم... من گناه کارم، من از همه ی آن ها بی ارزش ترم. آنان مرا پیامبر خدا خواندند و من به بی ارزشی آنان فکر کردم. من بی ارزش ترین انسان این شهرم و باید سنگینی بار خود را از دوش خانواده ام بردارم...
(صد قرن بعد)
فرشته گفت: مهریار! از آن چه باید انجام می دادی سرپیچی کردی! تو به عذاب ابدی محکومی... زیرا از دستور خداوند سرپیچی کردی.
مهریار سر به زیر انداخت و گریست و هیچ نگفت...
در پیشگاه عدالت خداوند فرشته ها با نگاهی مصمم از گناه این انسان منتظر حکم خداوندی بودند. شاید آن ها کینه ای عظیم از سجده بر انسان بر دل داشتند.
مهریار خداوند را می دید که با لبخندی از رضایت به او می نگریست!
آخر چرا؟ من که از آن چه فرشته گفت سرپیچی کردم...
خداوند با لبخندی بر لب روبه فرشتگان فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید... سجده کنید...
*******
با این که حس تلخ درد را چشیده ام اما از نوشتن برای مرحم دست نمی کشم
می دانم روزی دوباره خنده را بر لبان شما خواهم نشاند.
من این جا بیدارم و برای مرحم شما می نویسم، نمی گذارم خداوند از یاد ما برود.
******
من فقط یک قصه گو ام از قرن ها پیش، که برای سالیان می نویسم؛ همین.