تبليغاتX
مهریار

مهریار

مهریار

"من یک پیامبر گناهکارم"

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

فرشته با عجله و التهاب بر فراز درختی که مهریار زیر سایه اش نشسته بود پرواز کرد. مهریار آرام برخاست.

درود بر تو ای فرشته ی خداوند.

درود بر تو ای مهریار، ای برگزیده خداوند، ای خلیفه ی خدا بر زمین. بر تو ماموریتی واجب شد.

به شهر برو بی ارزش ترین انسان را پیدا کن و سنگینی بار او را از روی دوش خانواده اش بردار.

مهریار می خواست سوالی بپرسد که دیگر فرشته را ندید.

با خود اندیشید، خداوندا! یعنی چه؟ چگونه بی ارزش ترین انسان را پیدا کنم؟

چگونه بار سنگینی او را از روی خانواده اش بردارم؟ چگونه...

به سمت شهر حرکت کرد.

یک هفته بود که به شهر بازنگشته بود. به گدای جوانی که در دروازه ی ورودی شهر نشسته بود نگاه کرد و با خود اندیشید شاید او بی ارزش ترین انسان این شهر باشد... اما نه! او آنقدر ضعیف است که نمی تواند کار کند و روح او آنقدر کوچک است که به تنهایی نمی تواند خود را از این وضعیت رها سازد.

به کنار او رفت و نشست. با او گفت: خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم، اما تو نمی توانی آن شخص باشی. چون تو در راه خداوند کمک می خواهی و شاید عاملی برای امتحان بخشش انسان ها باشی،

اما می دانم تو می توانی روزی خود را از این وضعیت رها کنی، گدا به فکر فرو رفت...

مهریار نان خود را از بقچه اش بیرون آورد و با او غذا خورد.

سپس دوباره حرکت کرد. جوانی خمار را دید که با خمره ای در دست، تلو تلو می خورد و پای کشان راه می رود؛ با خود اندیشید شاید او بی ارزش ترین انسان این شهر باشد، به سراغ او رفت،

جوان به زور چشمانش را باز کرد و عربده کشان و با قهقه گفت:

مهریار! مهریار! پیامبر خدا... سلام مرا هم به خدایت برسان... من عاشق خدای تو هستم ... عاشق...

مهریار زیر شانه هایش را گرفت و او را به گوشه ی میدان شهر برد و زیر سایه درخت بر زمین نشاند و به او گفت: خدای من خدای تو نیز است؛ او خدای تمام کائنات است. خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم. نمی دانم آن شخص کیست اما تو نیستی!

زیرا در حالت مستی اسم خداوند را فریاد می زنی... تو روزی هدایت خواهی شد. سپس به راه خود ادامه داد.

دزدی را دید که میوه های مغازه را دزدیده بود و فروشنده به دنبال او می دوید.

دزد به پشت مهریار پناه آورد و گفت:

پیامبر خدا! مگر نگفتی هرآنچه در این زمین است همه برای خداوند است و برای مدتی به ما امانت داده شده... می خواهم امانت دار این میوه ها من باشم نه این مرد!

مرد فروشنده خشمگین سررسید... او میوه های مرا دزدیده است و تو به او پناه داده ای؟!

مهریار از کیسه اش چند سکه به مرد داد و گفت: این میوه ها را برای من آورده است...

به دزد گفت: خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم، اما تو نمی توانی آن انسان باشی زیرا سخنان خدواند در یادت مانده است و من مطمئنم تو روزی هدایت خواهی شد. دزد یک سیب به مهریار داد و لبخند زد.

مهریار به راه خود ادامه داد و به زن بدنامی رسید که مردم با نفرت به او نگاه می کردند.

کنار او نشست. زن گفت: مهریار تو پیامبر خدایی و پاکی! تو رو با من بدنام چه کاری است؟

مهریار حریری سفید از بقچه اش بیرون آورد و بر سر زن گذاشت و گفت: می خواهم با تو درد دل کنم...

زن گفت: تو دلت به حال من سوخته و می خواهی دلداری ام دهی،

آن گاه می گویی می خواهی با من درد دل کنی؟!

مهریار گفت: نه! واقعا می خواهم با تو درد دل کنم... خداوند ماموریتم داده که بی ارزش ترین انسان این شهر را پیدا کنم و سنگینی بار او را از روی خانواده اش بر دارم... نمی دانم چه کنم...

زن گفت: نمی خواهد ادامه دهی... متوجه شدم! من آن بی ارزش ترین انسان شهرم...

آماده ام که ماموریت خود را به انجام رسانی و مرا هم از این زندگی خفت بار رها سازی...

مهریار گیج شده بود؛

خدایا! یعنی این زن بی ارزش ترین انسان این شهر است...؟ چرا دیگر با من سخن نمی گویی؟

چرا فرشته ات دیگر مجال پرسش به من نمی دهد و بعد از خواندن پیامش به سرعت می رود؟

صدایی در دل او وسوسه انداخت: این همان صدای خداوند است که از زبان این زن بیرون می آید! خداوند خود او را وادار کرده به تو بگوید که بی ارزش ترین انسان این شهر است... حتی حکام و قضات این شهر به زودی حکم سنگسار او را صادر خواهند کرد... او را از این زندگی پست خلاص کن.

مهریار دستان زن گرفت و به سمت خارج از شهر حرکت کرد...

زن گفت: مرا با خود کجا می بری؟ فقط جلوی چشمان مردم مرا رسوا نکن... شاید بتوانم درد سنگ ها و جراحات و زخم ها را تحمل کنم، اما نگاه های نفرت آمیز آن ها و زخم زبانشان مرا از پای در می آورد... بسیاری از همین مردم از من استفاده کردند و مثل یک دستمال چرکین به دور انداختند. آن ها مرا فقط برای دقایقی می خواستند و همه جا مرا بدنام خواندند. آن ها خودشان مرا بدنام کردند و اکنون فقط مرا گناهکار می خوانند.

مهریار دستانش را محکم تر کشید و گام هایش را بلند تر بر داشت. باید از این مردم دور شویم...

به درخت کیمیا رسید و به زن گفت بنشین...

زن گفت: ای پیامبر خدا! فقط مرا زجر نده! زودتر خلاصم کن. اگر قرار است بمیرم، چه بهتر است که به دستان تو رها شوم.

صدایی آمد: منتظر چه هستی؟ رهایش کن! این سنگ بزرگ را بر دار و بر سرش ضربه بزن! آن گاه هم او خلاص خواهد شد و هم تو ماموریتت را به انجام رسانده ای.

مهریار ردایش را درآورد و بدن نیمه عریان زن را پوشاند و گفت من امروز تو را می کشم و دوباره تولد میابی و زندگی جدیدی را شروع خواهی کرد. چشمانت را ببند...

سنگ بزرگ کنار درخت را بلند کرد و بر بالای سرش برد، صدای نفس های هردو تند شده بود. مهریار فریاد کشد و سنگ را فرود آورد...

خون از ابروی سمت چپ مهریار سرازیر شد. صدای هق هق گریه های زن در میان بادها می پیچید.

مهریار دستانش را بر سر زن گذاشت و با صدایی لرزان اما رسا گفت:

تو امروز در زیر همین درخت تمام کارهای گذشته ات را فراموش می کنی و زندگی جدیدی را شروع خواهد کرد. دیگر گریه نکن، خداوند با توست، همانگونه که همیشه بوده است و تو او را فراموش کرده بودی.

من اسم تو را طاهره می گذارم. تو از امروز پاکی.

وقتی مهریار حرف می زد زن جز مهریار چیزی نمی دید و گویی تمام دنیا سکوت کرده بودند زیرا جز سخنان مهریار چیزی نمی شنید.

احساس کرد نور خداوند را در دل شکسته و غبار گرفته ی خود پیدا کرد.

او اکنون آزاد شده بود. او زنی به نام طاهره بود.

مهریار غمگین از این که نتوانست به ماموریت خویش عمل کند و از دستور خداوند سرپیچی کرد، طاهره را تنها گذاشت و از درخت کیمیا دور شد.

خداوندا! چه کسی بی ارزش تر از من روی زمین است که به بندگان تو گمان بی ارزشی بردم... من گناه کارم، من از همه ی آن ها بی ارزش ترم. آنان مرا پیامبر خدا خواندند و من به بی ارزشی آنان فکر کردم. من بی ارزش ترین انسان این شهرم و باید سنگینی بار خود را از دوش خانواده ام بردارم...

(صد قرن بعد)

فرشته گفت: مهریار! از آن چه باید انجام می دادی سرپیچی کردی! تو به عذاب ابدی محکومی... زیرا از دستور خداوند سرپیچی کردی.

مهریار سر به زیر انداخت و گریست و هیچ نگفت...

در پیشگاه عدالت خداوند فرشته ها با نگاهی مصمم از گناه این انسان منتظر حکم خداوندی بودند. شاید آن ها کینه ای عظیم از سجده بر انسان بر دل داشتند.

مهریار خداوند را می دید که با لبخندی از رضایت به او می نگریست!

آخر چرا؟ من که از آن چه فرشته گفت سرپیچی کردم...

خداوند با لبخندی بر لب روبه فرشتگان فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید... سجده کنید...

*******

با این که حس تلخ درد را چشیده ام اما از نوشتن برای مرحم دست نمی کشم

می دانم روزی دوباره خنده را بر لبان شما خواهم نشاند.

من این جا بیدارم و برای مرحم شما می نویسم، نمی گذارم خداوند از یاد ما برود.

******

من فقط یک قصه گو ام از قرن ها پیش، که برای سالیان می نویسم؛ همین.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 0:43  توسط مهریار  | 

"من در جنوبِ شمال زندگی می کنم..."

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

 

همواره احساس می کنم قرن ها زیسته ام!

اغلب شما  دیگر مرا به خاطر نمی آورید، من همه ی شما رو خوب یادم هست.

هربار که از کنارتان رد می شوم چهره ی آشنای شما وجودم را می لرزاند، تمام خاطرات آن سالیان مبهم و به سرعت از ذهنم می گذرد و نمی توانم بی تفاوت از کنارتان بگذرم.

با لبخندی بر لب مشتاقانه نگاهتان می کنم و با بی تفاوتی و باتعجب می گذرید.

این سخنان را بارها شنیده ام: او یک دیوانه است.. او...

من و شما در بهشت حضور خداوند بودیم.

من از جنوبِ شمال به شما نگاه می کردم... فقط نگاه می کردم و شاید برای همین است که اکثر شما را به خاطر می آورم.

من همه ی شما را هر روز می دیدم و شما کمتر مرا دیده اید.

آنجا همواره از دور بازی هایتان را، شادی های تان را و پروازتان را می دیدم.

من جرات نزدیک شدن به آفتاب را نداشتم و شما پرنور و شاد بر فراز آسمان، بر خورشید و ستاره پرواز می کردید و من پرواز شما را خوب یادم هست.

نمی توانستم مثل شما پرواز کنم! دلتنگی و ترس عجیبی داشتم، از سقوط می ترسیدم...

می دانستم این خوشبختی نمی تواند تمام قصه ی خداوند باشد و به زودی اتفاقات دیگری در راه است.

از نگاه های حسودانه و کینه ی شیطان می ترسیدم و در گوشه ای دعا می کردم...

خداوند با لبخندی بر لب بر من می نگریست:

تو مسئول همه ی آن ها نیستی... می دانم که قصه ام می دانی، من خود آن را در گوش تو خواندم! نگران نباش! این قصه ی رشد و کمال شما "انسان" هاست...

من ظعیف تر از آن بودم که خداوندی خدا را درک کنم و آرامش او را بفهمم. من یک انسان با محدودیت هایی عظیم بودم که در جنوبِ شمال زندگی می کردم... هنوز هم همانم.

می دانم شاید مبهم به خاطر آورید که هر روز از خداوند درخواست می کردید که به دنیا بیایید. من هم با تردید این را می خواستم، چون هر روز برق انتقام را در چشمان شیطان می دیدم، از تاریکی به ما

می نگریست، ما در نور بودیم و او خوب ما را می دید و اکثر شما از حضور و قدرت او در زمین آگاه نبودید.

شاید شادی و عشق خداوند که بی هیچ لیاقت، بی هیچ سختی و منتی به ما رسیده بود را

قدر نمی دانستیم. هنوز در زمین هم مهر بی دلیل و بی توقع عجیب می نماید.

 

...بالهایمان در شعله های خورشید می سوخت و ما سقوط کردیم...

چه سقوط اندوهگینی. سکوت بود و بی کرانگی و من آرام آرام  "فرو" می افتادم

هیچ چیز احساس نمی کردم جز دلتنگی قریب "او". فقط می دانستم که دیگر " هیچ " نیستم .

و خداوند ما را بر زمین قرار داد و آن گاه من اضطراب و دلتنگی اول قصه را با تمام وجود درک کردم.

بازهم خداوند را به خاطر می اورم که دستان مهربانش را بر سرم گذاشت:

شما پیامبرید ، شما امانتدار من بر زمینید؛

شما مسجود فرشتگان منید...

*******

نمی دانم چقدر طول کشید، یک قرن، صد قرن، هزاران قرن...

فرو افتادم و دیگر یادم نیست...

شما دیگر نام های هم را به خاطر نمی آورید. گاهی چهر های آشنا شما را برای چند لحظه

به فکر وا می دارد و دوباره اسیر روزمرگی های این زمین می شویم. زمینی که گرد است و من می دانم خداوند این را نیز با دلیل آفرید: همه چیز دوباره روزی به هم خواهد رسید.

زجر می کشیدم زیرا شیطان کینه ای عظیم از من به دل داشت...

... زان پس من هرآنچه که "رسالت" داشتم می نویسم،

شاید سال ها بعد کسی نوشته هایم را بخواند و به خاطر آورد...

من به امید سال هایی می نویسم که دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

شاید این بار هم در جنوبِ شمال زندگی کنم اما دیگر از شیطان نمی ترسم و در کنار شما پرواز خواهم کرد و با شما بازی خواهم کرد. زیرا دیگر می دانم از هرچه بترسیم بی شک اسیر او خواهیم شد

و اتفاق خواهد افتاد.

آن روز دیگر قدر آسمان را می دانیم. قدر "خداوند" را؛

کاش خاطرمان باشد دیگر از "او" نخواهیم ما را به دنیا آورد...

*******

من فقط یک قصه گو ام از قرن ها پیش، که برای سالیان می نویسم؛ همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 11:55  توسط مهریار  | 

"عبور سرنوشت من است..."

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

 

 ...شاید با خود می اندیشی که چرا از این مردم فراری ام! چگونه در میان انبوه مردم، با تمام خوشی ها و شادیشان، با تمام خوبی های زندگی در گوشه ای تنها نشسته و

فقط نگاه می کنم...

چگونه از اشتیاق نگاهشان، از دست مهر و لحن محبت آمیزشان می گریزم...

شاید با خود می اندیشی که او چقدر مغرور و خودخواه است.

من به شما حق می دهم که این گونه فکر کنید و از شما دلگیر نیستم.

اما اغلب از این مردمان گریخته ام چون طبیعت شان با من یکی نبود،

رویاهای من برای آن ها معنی نداشت و آن چه برایشان ارزشمند بود را درک نمی کردم.

آن چه را دوست می داشتم  به سخره می گرفتند و از دوست داشتنشان گریزان بوده ام.

هرگاه دوست شان داشتم "مِهر"م آزارشان می داد، هرچند اغلب دوست داشتنم را پنهان کرده ام.

بر آن چه می گریستم خندان بودند و آن چه شادم می کرد، برایشان مبهم بود...

و در نظر آن ها من انسانی خودخواه، مغرور، با روحی آزرده و غمگین می امدم که خشمگینانه آن ها را از خود می راندم زیرا اغلب برخلاف مسیرشان حرکت می کردم.

من از اشتیاق خودخواهانه ی ان ها می گریختم و خودخواه تر از آنان به نظر می رسیدم.

از تعالیم مرسوم و سنت های کهنه، از سر و صداهای بزم شان، از فریاد ها و

ناله هاشان می گریختم و با آن که همواره همه شان را دوست داشته ام براستی تنهایی را بیشتر دوست داشته ام. زیرا در تنهایی بیشتر می اموختم و نیرومندتر می شدم.

از دخترانی می گریختم که چنان اشتیاقی نشان می دادند که گویی سال هاست عاشقند اما می دیدم در وجودشان قلب های بسیار جای دارد و پر از تردیدند.

از آن هایی که کنجکاوی در باره ی من و حس فتح کردن قلبم را محبت می پنداشتند و گریز مرا خودخواهی و غرور. براستی اغلب جز خودشان کسی را دوست نداشتند و جز پاسخ ابهامات قلبشان و شناخت پیچیدگی زندگی من هدفی نداشتند.

و درک نمی کردند گاهی بچه ای به خاطر بازیگوش اش وارد زندگی پرنده ای می شود،

لانه اش را ویران می سازد و پس از اتمام بازی اش به دنبال لانه ای دیگر می رود و

نمی داند مسیر زندگی پرنده را عوض کرده است.

مهر و محبتی نمی دیدم مگر به زودی بهایی سنگین می پرداختم...

برای تو هم که با چهره ای پر از مهربانی و محبت در برابر من ایستاده ای، منی که رفتن و گذشتن را هر لحظه در تمام وجودم حس می کنم چیزی جز سکوت ندارم.

عبور سرنوشت من است.

از مردمانی گریختم که گذشت و بخشش، فروتنی و مهربانی را ترس و ناتوانی می پنداشتند و روحم را خسته می کردند؛ اما باز می گذشتم و دم برنمی آوردم.

کسانی که باران و باد، خورشید و ماه، شب و روز را فقط برای خود می خواستند و آن گاه مرا خودخواه می پنداشتند.

از مردمانی که به انسان ها به چشم ابزاری برای کارهایشان و پله ای برای صعودشان

نگاه می کردند، پله ی آن ها نیز می شدم اما می گذشتم.

از موعظه گرانی گریختم که از ارزش ها و اعتقاداتی سخن می گفتند که خود آن را باور نداشتند و مردم را دعوت به کاری می کردند که مگر در ظاهر،خود هرگز بدان عمل نمی کردند.

مهریار این ها رو گفت و از کنار کیمیا برخاست. گویی تمام پرسش هایش را می دانست. با خود گفت کاش می توانستم تمام حرف هایم را بگویم و تو حقیقت مرا آن گونه درک کنی که من گفتم نه آنطور که خود می خواهی.

*******

چهره ی مبهم من، روح سرکشم، اندوه همیشگی...همیشه زندگی ام در چشم دیگران سخت و غم انگیز بوده است و چقدر تلخ.

این جا در این خانه ی کوچک تنهایی من چیزی نیست، کسی نیست. هرچه که با آن زندگی کردم، از آن خاطره دارم، این جا در کنار منند. چند کتاب، چند دفتر و قلم...

و سازی که هر از گاهی با بغض صدای من هم نوایی می کند.

و هرچه هست، چه غم و چه شادی، چه درد و چه مرحم، همه شیرین.

*******

من فقط یک قصه گو ام از قرن ها پیش، که برای سالیان می نویسم؛ همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 1:31  توسط مهریار  | 

"تو نقش خود را بازی کن..."

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

 

هرکس چند روزی در این صحنه نقشش را بازی می کند و

به پیشینیان می پیوندد.

اما تو

نقش "خود"ت را بازی کن...

درست بازی کن

یک رنگ و صادق بازی کن

تو خط خود را بنویس

ماندگار بنویس

تو آواز خود را بخوان

با صدای "خود"ت بخوان...

و خداوند در وجود تو قدرت متفاوتی نهاده...

 

تو نقش خود را ماندگار بر صفحه تاریخ حک کن.

و بدان آن که از "عشق" و با "عشق" می نویسد

همواره در نوشته هایش، در خاطرات مردم،

در کتاب های خاک خورده ی طاقچه

در احساس اولین شب بیداری های عاشقان هر نسل...

تا همیشه "ماندگار" است.

*******

هموار ه از "تو" خواهم نوشت

مادامی که می توانم احساس کنم،

تا چشمانم می بیند، تا دستانم توانایی حرکت دارد،

تا قلم و کاغذی برای نوشتن دارم،

تا صفحات سفید من تمام نشده است،

حتی در حاشیه ی نوشته های قدیمی ام،

تا جان در بدن دارم

از "تو" می نویسم.

*******

تمام آرزوی من ماندن یک "مکتوب" و "صدا" از من؛

تا تمام نسل ها بدانند که همواره برای دیروز و فردای آن ها غصه می خوردم.

*******

من فقط یک قصه گو ام از قرن ها پیش، که برای سالیان می نویسم؛ همین.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 11:43  توسط مهریار  | 

"بزرگ ترین درس زندگی"

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

 

شما روزی آگاه خواهی شد که تمام موجودات این کائنات به هم مرتبط و وابسته اند و

هرکه گناه کند من نیز گناهکارم و هر که نیکی کند من هم خرسندم.

تو می دانی که یک "انسان" نمی تواند از کنار اتفاقات اطرافش بی تفاوت بگذرد.

خداوند را به خاطر آور که بارها و بارها از تو محافظت کرده است و

تو هیچ گاه نادیده انگاشته نخواهی شد همانگونه که تو بر انسان نیازمندی که

خداوند بر سر راه تو برای امتحانت قرار داده، مهربانی؛ در جایی دستانت را به مهربانی خواهد گرفت و آغوشی همیشه برای تنهایی هایت خواهد بود همانگونه که تو بودی و

جز گمراهان کسی از مهر همیشگی و بی پایانش ناامید نیست.

و قلب هایتان بهتر است مملو از بخشش و فداکاری باشد تا

کینه و بی تفاوتی؛ خودخواهی.

این دنیا بر اساس قوانین خداوندی مهربان و مقتدر، منظم و "یگانه" آفریده شده و

هرگز کسی خارج از نظام رشد نخواهد کرد و به "آرامش" نخواهد رسید.

تو هرگز به تنهایی کامل نخواهی بود؛

تو می توانی یک جزء کامل از یک کل هماهنگ باشی.

این دنیا محلی برای تجربه و آموختن است و در نهایت تو آگاه خواهی شد که

"بخشش و فداکاری" بزرگ ترین درسی است که تو از زندگی می آموزی.

هنگامی که می بخشید، در حقیقت شما قسمتی از جانتان را بخشیده اید که

از هر هدیه ای گرانبهاتر است.

و چه ارزشمند است گذشتی که کسی آن را درک نمی کند؛

پس برای درک بخششت از سوی دیگران تلاش مکن که

از ارزش بخشش عظیم تو می کاهد.

همواره بی هیچ توقع و منتی ببخش،

ببخش حتی انان که دردناک ترین لحظات زندگی ات را رقم زدند؛

آن گاه تو آگاه خواهی شد و چیزهایی می بینی که تا به حال نادیده انگاشتی

و صدای سکوت را در می یابی....

عده ای حتی گوش نکردند که او چه می گوید و بی تفاوت گذشتند، عده ای حرف هایش برایشان آشنا بود اما روزمرگی مانع تفکر عمیق آن ها به این سخنان بود،

آن ها می توانستند به خاطر آورند اما گذشتند؛ جز کیمیا و مریم و محمد و ... اغلب مردم با صدایی بلند به حرف هایش خندیدند و عده ای نیشخند زدند: او یک دیوانه است...

اشک از چشمان مهریار سرازیر شد، خدایا آن ها را ببخش، آن ها نمی دانند چه می گویم...

*******

سال نو مبارک. برات دعا می کنم، خیلی زیاد؛ لبخند بزن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 16:48  توسط مهریار  | 

"ببخشای و آن گاه تو آگاه خواهی شد..."

"‌به‌نام آفریننده‌ی بخشاینده و مهربان"

 

گاهی همان اتفاقی که به آن فکر کرده اید به واقعیت تبدیل می شود،اما ممکن است حقیقت نداشته باشد.

و خداوند همواره دوستت دارد و همیشه از تو محافظت می کند

و تو هرگز تنها نیستی؛ تو هرگز فراموش نخواهی شد

و هرگز از دیدگان دور نخواهی شد و هرگز نادیده انگاشته نمی شوی.

تو فکر می کنی تنها موجود عالمی و این درست نیست،

تو یک جزء کامل از یک کل هماهنگی

و نمی توانی بدون دنیاها و ابعاد بسیار، خود را تعریف کنی و دیگران را نادیده بگیری...

تو روزی آگاه می شوی که از درون، همه چیز به هم مرتبط و وابسته است

و وحدت را درک خواهی کرد و تو روزی در خودت حقیقت را خواهی دید و حقیقت خداست؛

آن گاه تو آگاه خواهی شد.

این زندگی محل یادگیری است... محل تجربه ی ایمانت و

وقتی باورهایت را تجربه می کنی آن گاه تجربه ی تو ورای ایمانت می شود و

تو دوباره آگاه خواهی شد.

ما غمگینیم زیرا اغلب اسیر گذشته یا نگران آینده هستیم

و این ها باعث می شود درگیر واقعیات شویم و از حقیقت دور بمانیم...

حقیقت عشق است و عشق حقیقی، عشق خداست.

تو می توانی توسط اطبا و مذهبیون درمان شوی اما دوباره با خود تنها می شوی

و جز خودت هیچ کس نمی تواند به تو کمک کند.

تو تنها کسی هستی که می توانی به خودت کمک کنی،

هرچند تو هرگز تنها نخواهی بود.

بگذار تلخی ها و شکست گذشته فراموش شود،

همه ی آن ها را به خاطر آور و همان جا بر زمین بگذار.

دیگر لازم نیست تو اندوه آن را سال ها به دوش کشی. تجربه اش را بردار

و باقی را فراموش کن و تمام آن هایی که درگیر این تجربه ی تلخ بوده اند را ببخش؛

تو همواره ببخش و روزی به خاطر می آوری که

خداوند همواره تو را بی هیچ منتی بخشیده است.

ببخشای و آن گاه تو آگاه خواهی شد.

خدواند همواره می بخشد و تو نیز باید مردم را ببخشی

تا مردم نیز بتوانند دیگران را ببخشند.

ببخشش و گذشتن و بخشش، بزرگ ترین آگاهی است که شما می آموزید.

هنگامی که می بخشید درحقیقت شما تکه ای از روح آزرده تان را می بخشید

و این بخشش بسیار باارزش تر از هرچیزی است که به دیگری هدیه دهید.

ببخشای و آن گاه آگاه خواهی شد.

تو دیگر می توانی آگاه شوی مگر آن که نخواهی.

 

...و هر بار که برای تو می نویسم، فقط دعا می کنم که دوباره به خاطر آوری...

تو نه آن لبخند دل نشین نگاه اولی و نه این حیران و گریزان نگاه آخر؛

تو از قرن ها پیش و سال ها بعد بوده ای و من دوباره دعا می کنم به خاطر آوری...

به خاطر آوری که زمان معنی ندارد و تمام این تجربه ها همزمان است...

آغاز و پایانی وجود ندارد، هر سرانجامی شوق آغازی دوباره

و هر آغاز اندوه پایان را در خود نهفته دارد. زمان یک توهم است.

می دانم حرف هایم برایت عجیب است اما من نیز در این حالت بوده ام

اگر تردیدهایت را باور کنی و به باورهایت ایمان بیاوری،

آن گاه تو آگاه خواهی شد و زان پس زندگی برای تو سخت اما آسان است.

برایت دعا می کنم به خاطر آوری.

من تو را از مدت ها قبل می شناسم! می دانم که تو نیز روزی به خاطر می آوری...

تو فرزند قوس و قزح، رنگارنگ ترین انسانی بوده ای که تا به حال دیده ام!

من حس بادگونه ی تو را می فهمم. من نبوغ، درک عمیقت از زندگی و پیش بینی عجیب تو از آینده را می فهمم و ارج می نهم؛

از هر نگاه عاشقانه ای می گریزی و هر مهری را زنجیری می پنداری که بر پایت می نهند که تو را از آرزوهایت دور می سازد و هر محبتی بر حلقومت چنگ می اندازد

و از نوازش های عاشقانه فرار می کنی تا راه حرکت تو را سد نکند.

در فطرت بزرگ تو حس غریبی است که همواره تو را وا می دارد تا برعکس راهی که هدایتت می کنند گام برداری.

می دانم! گاهی خودت هم نمی دانی به راستی دنبال چه هستی و بیان خواسته ها و احساسات درونی ات با این مردمان که شاید اغلب هم جنس تو نیستند برایت بسیار سخت است.

می دانم! تو متعلق به همه کس و همه جایی و در عین حال به هیچ کس تعلقی نداری.

هر بار که با تو می خوانم دمی نمی گذرد که نگاه تو آرام آرام محو می شود و دیگر صدایی از تو نمی شنوم، ناگهان می بینم قسمتی از تو را دیگر به خاطر نمی آورم.

حس مبهمی است، تو بر خلاف چهره ی آرامت هرگز آرام نبوده ای..

می دانم،می دانم! از کجا؟

همه ی این ها را خواب دیده ام.

می دانم تو مرا فراموش کرده ای چون من خود را از تو پنهان کرده ام و تو

کمتر، کسی را که نمی بینی، به خاطر می آوری.

می خواهی تمامی اسرار و پیچیدگی های زندگی را دریابی

اما دوست نداری کسی از دنیای اسرار آمیزت چیزی بداند.

بر خلاف چهره و رفتارت که سرد و آرام، بی تفات و بی روح نشان می دهد

تو حتی دلواپس آن کارگری هستی که در صف نانوایی بیشتر از تو منتظر می ماند

و به فکر این که شاید این نان تنها غذایی است که می تواند برای امشب داشته باشد...

و من این حس مهر و بزرگی روح تو را تحسین می کنم.

تو دیگران را بی اندازه و بی قید و بی توقع  اما  بی تعهد  دوست می داری.

تو دنبال ستاره ای هستی که تا به حال کسی در شب آن را ندیده و من هرگز تو را به خود پای بند نخواهم کرد و سد راه روح بزرگ و آزاد تو نخواهم شد و

هرگاه از تو جا ماندم سعی می کنم دوباره با تو اوج گیرم و اگر روزی بالاتر از تو پرواز کردم مطمئن باش دست هایت را خواهم گرفت و اوج را در کنار تو دوست خواهم داشت.

من تو را می بخشم و از حرف های سردت که جانم را می آزارد

و از نگاه های بی اعتنایت که چون مشتی احساساتم را می لرزاند دل گیر نیستم...

و دوباره دعا می کنم که به خاطر آوری.

بخشش اثبات ادعای عشق است؛ بخشش وسوسه ها و کینه هایت را از بین می برد. همواره ببخش حتی آن کس که تو را سخت آزرد...

بدان که من همواره به سوی تو باز می گردم و هر بار بیشتر دوستت داشته ام

و به همان اندازه تو سخت تر این را باور کرده ای؛

همانگونه که همیشه در کنارت بوده ام و تو کمتر این را می دانستی.

من تو را بیش از آنچه می اندیشی دوست دارم، همانطور که همیشه دوست خواهم داشت اما از تو نمی خواهم که مرا دوست داشته باشی...

من مدت ها قبل داشتن این شانس را خراب کرده ام؛

چون من همواره صادق بوده ام و -شاید شبیه همه- نقش بازی نکردم...

پس از تو نمی خواهم که مرا دوست داشته باشی، از تو می خواهم

بیشتر از این، خودت را دوست داشته باشی.

این سخنان برای تو عجیب اما آشناست،

تو هر روز می توانی آن ها را بشنوی اگر سکوت کنی.

بدان هیچ چیز اتفاقی نیست، این که الان نوشته هایم را می خوانی اتفاقی نیست.

برات دعا می کنم... خیلی زیاد؛ لبخند بزن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:20  توسط مهریار  | 

"من زاده‌ی اندوهم..."

"‌به‌نام یگانه‌ی بخشاینده و مهربان"

 

من زاده‌ی اندوهم و اگر تو زاده‌ی خوشی هستی، ادامه‌ی سخنانم را مخوان!

 

چون اندوه من، نزدیکترین پنجره به‌سوی خداست؛ خدایی که در خوشی‌های تاریک‌تان راهی ندارد.

تو آوای گریه‌های مرا نمی‌شنوی؛ زیرا سر و صدای روزمرگی گوش‌هایت را پر کرده‌است.

من یک پیامبر ماندگارم و نویسنده‌ای که سال‌های سال نوشته‌هایم را خواهند خواند و رد آن بر گذر زمان می‌ماند و هر روز که می‌گذرد پررنگ‌تر می‌گردد؛ زیرا که نگاه "خداوند" بر "نوشته"‌هایم افتاده‌است.

تو نمی‌توانی از دستان نرم و لطیف غفلت رها شوی و با ریشخند، صدای تمسخرت در فریاد دوزخ می‌پیچد و من هم‌چنان برای تو گریه می‌کنم و اشک‌هایم مرحمی بر تشنگی کویری‌تان است و

تو هم‌چنان هنوز هم بر من می‌خندی و خنده‌هایت چون زهری بر زخم‌های عمیق من است.

تو صدای برخورد چوب‌هایت بر طبل شادی و قهقه‌‌ها و نعره‌های بزمت، مانع از شنیدن ناله‌ی بی‌رمق ضعیفان می‌گردد و من برای‌شان اشک می‌ریزم و تو هم‌چنان بر من می‌خندی.

من از دورماندگی خویش همواره دلگیرم و تو آرام و راحت زمین را دوست می‌داری.

من زاده‌ی اندوهم و اگر تو زاده‌ی خوشی هستی، از سخنانم چیزی نمی‌فهمی.

 

تو ترانه‌های غمگین مرا سالیان سال، در کوچه و خیابان، در معبد و می‌خانه، در کاخ و کلبه، از کودک و پیر خواهی شنید و آیندگان نوشته‌هایم را همواره زمزمه خواهند کرد و  سر و صداهای شادتان، سر و صداهای شاد و مغرورتان به زودی از یاد همه خواهد رفت، حتی زودتر از آن‌که از این دنیا رخت بر بندید.

از اندوه من، تا شادی تو رشته‌ مویی فاصله بیش نیست و تو با تمام دارایی‌ات هرگز نمی‌توانی از آن بگذری مگر  بگذاری و بگذری!

من زاده‌ی اندوهم و همیشه زنده و ماندگار بر جلوه‌ی "ابدیت" و تو به‌زودی فراموش خواهی شد و در گورهایی که برای خویش ساختی برای همیشه دفن و محو می‌شوی.

و خدای بزرگ من به قلب‌های غم‌دیده و اندوه‌وار نزدیک‌تر است، اگر احساس اندوه کردی و ندانستی چرا؟ بدان که آفریدگارت دل‌تنگت شده‌است.

بیست و هفت بار در کهکشان دور خورشید گشته‌ام!

بیست و هفت بار پر از تلخ و شیرین، پر از اندوه و شادی، پر از لبخند و گریه، پر از درد و مرحم، پر از ... چقدر کوله‌بارم سنگین است...

در این بیست و هفت بار، هفتاد سال "خواب" دیده‌ام و دوهزار و هفتصد سال زیسته‌ام!! تمام سال‌های عمر خودم و شما را... تمام حرف‌هایتان را بارها و بارها شنیده‌ام و اکنون دیگر هیچ‌چیزی برایم تازگی ندارد... بارها از بیست و هفتمین‌بار رد شده‌ام و هر بار طوری دیگر  بود اما می‌دانستم چه می‌شود!! همان اتفاقات طوری دیگر می‌افتاد و نتیجه همیشه همان بود!!!

همین ریشخندت را نیز بارها و بارها دیده‌ام! هر بار طوری بود،

اما نتیجه‌اش همواره مرا مصمم‌تر می‌کرد...

اغلب، به آن‌چه دوست می‌دارم، نفرت می‌ورزید و من همواره، همه‌را دوست داشته‌ام

همه‌ی آن‌چه که از کودکی دوست داشته‌ام، اکنون هم دوست دارم و تو دوست‌داشتنی‌های کودکانه‌ی من برایت خنده‌دار است و دوباره با ریشخند یا نعره‌های بلند می‌خندی و من برایت اشک می‌ریزم.

همواره "عشق" و "آزادی" را دوست داشته‌ام و بر بردگانی که بر گرگ‌های راست‌ظاهر تعظیم می‌کردند، می‌گریستم و دوست‌شان داشتم؛ زیرا آنان نمی‌دانستند در برابر شمشیر تعظیم می‌کنند و لب‌های مرگ را می‌بوسند و با دستان خویش گور خود را آماده می‌سازند.

دوست‌شان داشته‌ام و از "آزادی" برای‌شان گفتم و ‌نوشتم باآنکه اندوه‌شان جانم را می‌آزرد.

بیست و هفت بار در کهکشان دور خورشید گشته‌ام و دوهزار و هفت‌صد سال را به‌خاطر می‌آورم و اکنون هرچه می‌‌اندیشم، "عشق" تمام ثروتی است که دارم و هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌را از من بگیرد.

تمام "عشق" من در "رسالت"م و تمام رسالتم در "نوشتن" و "گفتن"؛ در "معلمی" کردن.

"نوشته" و "صدا" این‌ها تمام دارایی است که در این چندین هزار سال همواره با من بوده‌است.

بارها و بارها به این‌جا که رسیده‌ام همین کلمه‌ی "دیوانه" را از  تو   شنیده‌ام و این‌بار برخلاف همیشه لبخند می‌زنم و تو شاید تردید کنی...

روزی را به‌خاطر می‌آورم که پیر شده‌بودم و با قامتی خمیده، به آرامی حرکت می‌کردم، خیلی زود خسته می‌شدم و بر عصایم تکیه می‌زدم و برای مدت طولانی به راهی که آمده بودم نگاه می‌کردم... راه آشنا بود، بارها و بارها از آن گذر کرده‌بودم، در چیزی بین دانستن و نفهمیدن، شبح‌هایی سریع از روبروی دیدگان کم‌سویم می‌گذشتند و انگار در گوشم جیغ می‌زدند و بعضی‌ها نجوا می‌کردند... برای چندمین بار بود از این‌جا می‌گذشتم و هربار طوری‌دیگر اتفاق می‌افتاد، اما همان نتیجه حاصل می‌شد!

تمام آن شبح‌ها و جیغ‌ها و نجوا‌ها را می‌شناختم، اما مثل همیشه گیج شده بودم و "خداوند" را می‌دیدم که با لبخندی بر لب به من می‌نگرد و همین آرامم می‌کرد... همه‌ی این‌ها با یک دست نوشته شده‌است.

و همواره برای شما از مرحم می‌نویسم با این‌که حس تلخ درد‌ را حس کرده‌ام.

"خداوند" با لبخندی بر لب بر من می‌نگرد و می‌فرماید:

و این راه و این زمان هم‌چنان ادامه دارد تا روز "کمال".

و من برای بار بیست‌وهشتمین بار در کهکشان دور خورشید می‌گردم...

 

*******

دوستی برایم نوشت: چه عزيز است دل غمگينی كه اندوه‌ش مانع ازآن نمی‌شود كه بادلهای شاد بخواند.

*******

تولدم مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 3:41  توسط مهریار  | 

"تلخ نوشته"

"‌به‌نام کس بی‌کسان‌"

 

-امشب "شیطان" را دیدم و او "حقیقت"ی را بر من یقین کرد!

 

+"شیطان"؟! چه می گویی "کافر"...؟ تو با "شیطان" حرف می زنی؟ از "او" دور شوید، او "طلسم" شده است...

 

-نه! "شیطان" "بد" نیست! مگر "شیطان" "فرشته" نبود؟ مگر از خود "اختیار" داشت که در برابر "عظمت خداوند" نافرمانی کند؟ مگر او "قدرتمند" بود؟! آیا کسی هست که عظمت، مهر و ... "خداوند" را درک کند و در برابرش بایستد؟! نه! او "بد" نیست! او دارد وظیفه اش را در این دنیا نجام می دهد... او "مامور" این کار است...

می دانم حرف های امشب، بویی دگر دارد؛ می دانم خشمگین می گردی و مرا تکذیب خواهی کرد.

می دانم به "من"، "خود"ت و سپس به همه "بدبین" خواهی شد و

هم چنین می دانم این شاید بزرگترین "گناه نوشت"م باشد.

اما می نویسم چون باید می نوشتم!

یک "حقیقت" "تلخ" و "ساده"... تمام چیزهای این دنیا "وارونه" است.

چه شما آن را "باور" داشته باشید و چه مرا تکذیب کنید، این "قانون" عمل می کند؛ این "قانون طبیعت" است.

و تو تنها زمانی می توانی  هم این حقیقت را درک کنی و هم در راه درست حرکت کنی که بتوانی روی دستهایت راه بروی!

آن وقت می توانی این دنیای "وارونه" را "درست" ببینی و هم "درست" راه بروی.

وای بر کسانی که این "حقیقت تلخ" را درمیابند و نمی توانند و یا نمی خواهند روی دستانشان راه بروند...

قاموس این دنیا "بی وفایی" است! این دنیا "وارونه" است!

به "آدمک"ها و اتفاق های زندگی خود و زندگی دیگران نگاه کن...

"بی پرده"، "نامحدود"، "بی مرز" و "ساده" نگاه کن...

اگر به کسی خوبی می کنی، قریب به یقین روزی خوبی تو را با بدی جواب خواهد داد

آیا کسی "عاشق"تر از "مادر" و "پدر" بر فرزند خویش است؟

فرزند نیز حتی برای یک بار جواب "خوبی"شان را با "بدی" می دهد!

این "قانون طبیعت" است. مگر نه این است که همیشه "خوب" در تضاد با "بد" است؟ "ساده" است... کمی فکر کن...

نه این که او "آدمک"ی "بد" و تو "انسان"ی "خوب" هستی...نه! او وظیفه اش بر روی زمین همین است؛

امتحان "انسان"ها...

هرچه دنبال چیزی با صداقت و اشتیاق بیشتر بدوی، سخت از تو فرار خواهد کرد و

هرچه با فریب و تحقیر او را از خود برانی، با صداقت و اشتیاق، سخت به سوی تو خواهد دوید و

این قانون طبیعت است. "ساده" است... کمی فکر کن...

و هرگاه صادق و وفادار ماندی، بی شک او را مطمئن ساخته و به فکر خیانت می اندازی و

هرگاه فریب و خیانت ببیند، راحت چشمانش را بر آن می بندد و دل خوش به بازگشت تو، به تو صادق و وفادار خواهد ماند!

هرچه بیشتر تحقیر می گردند، با بزرگی و احترام از تو یاد می کنند و

هرچه بزرگ و محترم می شماریشان، محکم تر حقیرت می خوانند و

این قانون طبیعت است. "ساده" است...

هرچه مصمم تر و با یقین سخن می گویی، سخت بر تو تردید می کنند و

هرچه مردد و بی مسئولیت بخواهیشان،  مصمم تر و با یقین می خواهندت!

تو با حرف هایم موافق نیستی! چون "تلخ" است و مثل همیشه "حقیقت" چه "تلخ" است

و شاید کسی باید مرا از این "تلخ"ی برهاند.

اما این چیزی بود که مدت ها بر سینه ام سنگینی می کرد و باید می نوشتم...

چرا؟ نمی دانم...

از کجا؟ همه ی این ها را خواب دیده ام...

چقدر راه رفتن بر روی دستان سخت است...

چقدر سخت است که تو "عریان" در برابر "انسان"هایی می ایستی که با هزاران حریر رنگارنگ "خود" را از تو "پنهان" کرده و از لختی تو، وحشت زده می گریزند...

 

خدایا بر این "عریان" نظری کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 2:12  توسط مهریار  | 

"‌از تو دل‌گیر نیستم...‌"

"به‌نام خدای یگانه"

 

 من همان "همراه" دیروز توأم امّا

از تو دل‌گیر نیستم که مرا به‌خاطر نمی‌آوری؛

من با "خودَ"م  نیز غریبم.

و هرگاه نوشته‌هایم را دوباره می‌خوانم،

با خود می‌گویم که به‌راستی این "من" بودم که با "خود" سخن گفتم؟

و هنگامی که دوری "تو" تمام وجود "من" را اندوه‌گین می‌سازد

"روح"م مسرور می‌گردد؛ زیرا هیچ‌گاه به این نزدیکی تو را تمنا نکرده‌است.

و آن‌چه "جانَ"م را می‌آزارد، "منَ"م با آن بیگانه است،

آن‌چه "منَ"م می‌خواهد، "جانَ"م از آن بیزار است

و "خودَ"م همواره حیران "من" و "جانَ"م، اغلب باهم غریبه‌ایم...

پس از تو دل‌گیر نیستم که با من غریبه‌ای.

 

اغلب از آن‌چه می‌بینم و می‌گویم شگفت‌زده می‌شوند،

و آن‌چه را  ارج می‌نهند، نمی‌فهمم.

آن‌چه را دوست می‌دارم به سخره می‌گیرند،

هرگاه "دوست"م داشتند، از آن‌ها گریزان بوده‌ام

و هرگاه "دوست"شان داشته‌ام، "مِهر"م آزارشان داده‌است...

هرگاه گریسته‌ام، خنده‌شان گرفت و هرگاه شادی کردم ، سر تکان می‌دادند...

 

و تو ای "آشنا"ی روزهای "دور و نزدیک" من،

از تو دل‌گیر نیستم که با من غریبه‌ای.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:21  توسط مهریار  | 

"صبور باشیم"

"به‌نام خدای یگانه"

از گرفتاری ها گلایه می کنی...؟

پیش بندگانم شکایت می بری...؟

نمی دانی که تا به حال نگذاشته ام فرشتگانم نافرمانیت را بفهمند...؟

نمی دانی که شکایت کارهایت را پیش کسی نبرده ام...

*******

بیش از این آزارم مده و به روزگار ناسزا مگو...

روزگار منم...  (هزار گوهر علم، سید محمد تقی مقدم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:5  توسط مهریار  |